۷۸-۱۴۳

به‌سوی سینمای اجتماعی

مریم سالخورد:

زمانی که گریگوری میخائیلوویچ کوزینتسف۲ (هنوز در کسوتِ یک نقاش) در خیابان‌های پتروگراد طی مسیر می‌کرد، این تکه شعر را می‌خواند که: «حقیقت‌های دو پنی۳ کافی‌ست! آشغال‌ها را از کله‌تان دور بریزید! خیابان‌ها قلم‌موهای ما هستند! میدان‌ها تابلوهایمان.»

این ترانه با وجود سادگیِ سبکی‌اش، وصف فشرده‌ی دورانی‌ست که به‌تدریج داشت ظهور نسل فیلمسازانِ پرتحرکِ دهه‌ی بیست سینمای شوروی را، که از درون سترونیِ عصر تزاری به بیرون جهیده بودند، در بطنش مشاهده می‌کرد. دهه‌ای که درست به موازاتش در آلمانِ درگیرِ صعود نازیسم، فیلمسازیِ اکسپرسیونیستی -‌قلب محنت‌کشیده‌ی سینما- در محفظه‌ای از هراس و بدیُمنی و تردید با «آخرین خنده»۴‌های هیستریکش همچنان زنده بود.

در این نوشته، نهایتاً بُرشی از دورانی مدنظر است که پس از سینمای اولیه (پایان جنگ اول) امکانات بیانی سینما داشت به‌تدریج وارد فضای خلاقانه‌ی نوینی می‌شد که با متغیرهای سیاسی و اجتماعی جهانِ هم‌عصرش پیوستگی واضح‌تری پیدا می‌کرد. برهه‌ای که شاید بشود در آن مفهوم «سینمای اجتماعی» را بیش از قبل با انگشت نشان داد و جلوه‌های ظهورش را کمی علنی‌تر ملاحظه کرد. اما قصد این مطلب نه تاریخ‌گوییِ کسل‌کننده و نه بررسی نمونه‌ای فیلم‌هاست که کتب مرجع به‌قدر کفایت در خود جمع دارند، بلکه بیشتر نگاهی کلی و کوتاه به قدر فهم نگارنده به هنر و مشخصاً «سینما»یی‌ست که اجتماعی‌اش می‌دانیم.

نظر‌ دهی مسدود شده است.