mehregan33
ترجمه: اميد مهرگان در گنجينه آن اصطلاحاتي که به مددشان طرز زندگي برخاسته از آميزشِ بلاهت و بزدلي فردِ بورژواي آلماني خود را روزانه لو ميدهد، عبارتِ مربوط به فاجعه پيشرو – اينکه «اوضاع که نميتواند اينطور پيشرود » – به طور خاص قابل تامل است. واماند ن مايوسانهدر تصوراتِ دهه هاي گذشته درمورد امنيت و مالکيتْ انسان متوسط را از ادراکِ آن ثباتهاي به غايت چشمگيرو يکسر جديدي بازميدارد که بنيان وضعيتِ حاضر راتشکيل ميدهند.ا ز آنجايي که ثبات يافتنِ نسبي سالهاي پيش از جنگ مايه خرسندي او بود، گمانبیشتر بخوانید
ganji33
جواد گنجي بالزاك در جايي گفته است كه «جامعه همواره تو را ميپذيرد اما هيچگاه تو را از دست نميدهد ]جاي تو را هيچگاه خالي نميگذارد[ .» اين نگاه هوشمندانه به جامعه يقيناً محصول شهرنشيني و زيستن در هياهوي زندگي شهري است. اينكه ما همواره ميتوانيم با توجه به ساختار زندگي شهري پا به خيابا نها بگذاريم و در دل جمعيت گم شويم، به رستوران برويم، قدم زنان در پاركها و پياده روها پرسه بزنيم، ساعتها و روزها در مراكز خريد بچرخيم و همراه با سيل جمعيت در خيابانها و مكانهاي عمومي به اينسو وبیشتر بخوانید
logo-2
محمد قاضي در آن روزها كانون نويسندگان ايران با شركت عده  زيادي از نويسندگان و شاعران و مترجمان مملكت هفته اي يك يا تشكيل جلسه مي داد و در آن جلسات شعرها خوانده مي شد و مسائل سخنراني هايي درباره شعر و ادب فارسي و كم و بيش درباره دكتر سياسي ايراد مي گرديد. در آن كانون نويسندگان معروفي چون رحيمي غلامحسين ساعدي و محمود دولت آبادي و دكتر مصطفي سياوش و شاعراني چون سايه )ابتهاج( و اخوان ثالث و احمد شاملو و  كسرايي و مترجماني چون اعتمادزاده به آذينبیشتر بخوانید
puri32
احمد پوري محمد قاضي يكي از پديده هاي  كم نظير در ترجمه است كه تسلط به زبان فارسي و آگاهي او از تاريخ، ريزه كاريها و ظرافيت فارسي امكان انعطاف بالايي را در پوشاندن رخت اين زبان بر اندام زبان ديگر برايش فراهم ميكرد. ترجمه شاهكار او از اثر معروف دنكيشوت تنها نقل آن به زبان فارسي نيست. نوع زباني كه او براي برگردان اين اثر انتخاب كرده، خواننده را پرت ميكند به چند صد سال پيش و فضاي آن دوران را تنها از طريق كاربرد واژگان و ساختار ويژهبیشتر بخوانید
royaee32
يداله رويائي اولها هر چه بيشتر ميفهميدم كمتر ميديدم. روزي آمد كه ديدم كه بايد ببينم. بايد بيشتر ببينم، كه آنچه در كلاس ميخواندم چشم براي ديدن بود، اما ديدن نبود. ديدن را در مطالع آموختم، در خوانش. و چشمهاي مرا خوانش باز كرد، حتي وقتي روي كتاب بسته ميشدند.  ميخوابيدند. چشمهايي بودند كه بسته ميشدند، ولي ميديدند، حتي در خواب. در بيداري هم خوانش هاي من از سطر جلوتر ميرفت، چون سطر بعدي را هميشه حدس ميزدم. و حدس عادتم شده بود. روي سطري كه بودم سطري را كهبیشتر بخوانید
hadad32
علي اصغر حداد )آن روزها مي توانستم بگويم: عليه زندگي( به خيال بافي پناه مي بردم. خيال بافي به زندگي دوم من تبديل شده بود، زندگي اي که من از موسيقي، عرفان و شور و شوق عشق براي خودم تدارک مي ديدم. » بعد اضافه ميکند: «چه خوب که فداکاري هاي پدر و مادرم، چشم اميدي که به من دوخته بودند، مرا به انضباطي شديد موظف ميکرد و مانع از آن مي شد که خيال بافي را از حد بگذرانم. بدون آن انضباط، بي وجود پدر و مادرم، چه بسابیشتر بخوانید
gheysariye32
رضا قيصريه بهتر است بپرسيم در حال حاضر دنيا دست كي نيست. مسلماً دست اروپا نيست كه تا ديروز جهانگشايي ميكرد و امروز بيشتر تماشاگر شده است، دست امريكا هم نيست كه فعلاً حتي قدرت خودش را هم ندارد. به عبارت ديگر دولتي دموكراتيك اسير نظام دموكراتيك خودش شده است و ناتوان از ايفاي نقش خودش مگر از طريق لابيها كه آنها هم فساد و تباهي ميآفرينند. تازه اگر تكيه گاه شان يعني سرمايه هاي خصوصي را به حساب نياوريم كه واقعيتها را تحريف ميكنند جوري كه يك مناظره واقعيبیشتر بخوانید
media32
مديا کاشيگر هفت سال پس از «آليس در سرزمين عجايب »، چارلز لوتويج داگسن ) 1898 – 1832 (، معروف به لويس كارول، رمان ديگري را در 1872 منتشر كرد به نام «آليس در آن سوي آيينه » و اين بار آليس را به سرزميني برد، دقيقا يك صفحه ي شطرنج كه فضا و زمان در آن واژگونه بود: براي رسيدن به مقصد بايد از آن دور ميشدي و براي درجاماندن بايد به سرعت ميدويدي، وقتي تشنه ات ميشد شيريني خشك تعارفت ميكردند و دستت اول ميسوخت و درد ميگرفتبیشتر بخوانید