168-51

بازنمایی ادبیات گوتیک در داستان «هشتِ شب میدان آرژانتین»

مهدی میرابی

اگر چه جنبش ادبیات گوتیک به عنوان مضامینی بخش‌بندی‌شده در شکل‌گیریِ روایتْ نه مستقل به معنای یک مکتب، در سال‌های خیلی دور پا به عرصه ظهور در ادبیات گذاشت و از مکتب رمانتیسم به بعد نمود پیدا کرد و صیقل خورد، امروزه در ادبیات نسل نو به شیوهای جدید و تکنیک‌های بدیع خود نمایی می‌کند و چنان ملموس در آثار نویسندگان ظاهر می‌شود که به بهانه (کهنه‌بودن) انکار و یا به حاشیه‌راندن آن امری است اجتناب‌ناپذیر.

داستان پیش ‌رو اثری است کاملاً گوتیک که با «هول و هراس» شروع می‌شود و با قطعیت «مرگ» خاتمه می‌یابد. تکیه نویسنده یه مضمون مرگ و درهم‌تنیده‌شدن وحشت، اندوه و اضطراب با سوژه قرار‌دادن نمونه‌ای از یک بحران اجتماعی و با اشاره به اتفاق‌های مشابه که در اجتماع رواج دارد، هم جامعه‌ی پر‌تنش و وقایع تلخ را به تصویر می‌کشد و هم هشدار و زنگ خطر فرا‌گیر‌شدن آن را به صدا در می‌آورد که [برای حل آن ابتدا باید ریشه‌های خشونت را بررسی کرد و سپس راه حلی جامعه شناسانه برای بهبود یا کم‌شدن این نمونه بحران‌ها پدید آورد.]

مقدمه داستان از یک دعوای نیمه تمامی خبر می‌دهد که ادامه‌ی آن بر عکسی (خواننده و راوی ) مشخص نیست. برای این طرح انتخاب زاویه دید موسوم به اول شخصِ شرکت‌کننده با لحن و ضرباهنگی که راوی روایت خود را از آنچه می‌فهمد (از طریق مکالمه تلفنی) جز‌ءبه‌جزء شرح می‌دهد. این شیوه‌ای است که از همان ابتدا نویسنده مخاطب خود را در شوک فرو برده و زمینه تعلیق را فراهم می‌آورد. فارغ از موضوع و مضمون، لحن و ضرباهنگ دو عنصر بر جسته‌تری هستند که بدون انتخاب زاویه دید اول شخصِ مداخله‌گر قوت نمی‌گرفتند.

داستان با لحنی «نا امیدانه» و «ترحم آمیز» و ضرباهنگی «پرشتاب» و «تند» روایت می‌شود. بدین صورت که راوی رویدادها را نه به تفصیل بلکه به اختصار شرح می‌دهد. این مُدلِ روایت در مجموع داستان و بیش از هرجا در مقدمه به چشم می‌خورد. جملات کوتاه‌اند، در سه یا چهار کلمه خلاصه شده‌اند و هیچ گونه توصیف و شرحی ما بینشان وجود ندارد.
«… شبی که از غروب دلم لرزیده برای صدای لرزان دخترم که آن سوی خط گریه می‌کند. باکسی دعوا دارد. کسی که داد و بیداد می‌کند. صدا را می‌شناسم.»«… من صدا می‌زنم. داد می‌زنم. اما انگار نمی‌شنود.»

ملاحظه می‌کنید که در ریتم بالا جملات به قدری کوتاه‌اند که گاه به دو و سه کلمه تقلیل می‌یابند. نویسنده برای آنکه بحران داستان را بیشتر جلوه دهد و بر ایجاد دلهره و شدت انتقالش به خواننده بیفزاید از کلماتی که بار منفیِ بالایی دارند و معنای بدی القا می‌کنند به وفور استفاده می‌کند. کلماتی نظیر دعوا، داد، جیغ، صدا، اتفاق، حادثه، گلاویز، درگیری، کتک، زخمی، فراری و…  کلماتی که در شکل‌دادن به دلهره مترادف‌های همسان و هم‌معنایی هستند و در سرتاسر این داستانِ ۹ صفحه‌ای پخش شده‌اند و بیش از ۶۹ بار تکرار شده‌اند. شلوغی و پراکندگی این کلمات باعث می‌شود سیگنال‌های منفی آن به خورد خواننده داده شود و خواننده در هر جای داستان که باشد حس ترحم و دلسوزی پیدا کند و با همذات‌پنداری مثل راوی درگیر ماجرایی می‌شود که به هیچ وجه میل ندارد سرانجام شومی پیدا کند.

خلاقیت نویسنده در جهت استفاده از عناصر مذکور (لحن، ضرباهنگ و زاویه دید) و کلمات هم معنایِ غیر‌تکراری نظیر آنچه در بالا شرح دادیم. کمک شایانی به شکل‌گیری فرم کرده. و یکدستی و یکپارچگی زمانی به وجود می‌آید که این عناصر در یک جهت گام بردارند و یاری برسانند. به عبارت دیگر این سه عنصر به درستی و متناسب با پیرنگ انتخاب بشوند. داستان پیش رو نمونه‌ای است که از این یکپارچگی برخوردار است.

بعد از مقدمه، به بیان دقیق‌تر آنجا که راوی (آقای قناعتی) تنها روزنه‌ی ارتباطی خودش را با دخترش (سارا) از دست می‌دهد داستان اوج می‌گیرد و این قطع ارتباط؛ داستان را پر‌کشش می‌کند و آغاز تعلیقی طولانی را کلید می‌زند.

«… حرف‌ها رسیده‌اند به جای برگشت‌ناپذیری که ناگهان صدا قطع می‌شود. خاموشی و سکوت. دوباره شماره می‌گیرم اشتباه است. باز‌می‌گیرم خاموش است.»

در اینجا سطر دوم (مقدمه داستان) به پایان می‌رسد و به مثابه خاطره یا ماجرایی می‌ماند که گوینده نیمی از آن را برای اطرافیان تعریف کرده و برای آنکه احساسات و توجه آنها را بیشتر بر انگیزد در یک جای «حساس» از گفتن دست می‌کشد. مثل سریال‌های تلویزیونی که مخاطبان خود را بعد از پایان قسمتی رها کرده و در انتظار قسمت بعد قرار می‌دهند. قطع ارتباط قناعتی با سارا (در پایان سطر دوم) شباهت دارد با راوی‌ای که از بیان ادامه خاطره‌اش دست می‌کشد یا کارگردانی که ادامه سریالش را به قسمت بعد موکول می‌کند.

در ادامه پناه‌بردن راوی به سایت‌های خبری با اشاره به فجایع واقعی خارج از دایره‌ی داستان (از آش ولاش‌شدن دختری با ضربات چاقو روی پل مدیریت تهران تا اتفاق مشابهی در میدان کاج و دورود لرستان و…) به این سبب است که می‌خواهد بداند سر‌انجام دعوای زن و شوهر که این بار بر خلاف گذشته خیلی جدی‌تر است و حرف‌هایشان پر بوده‌اند از تهدید و توهین و صداهایی که از کارد حرف می‌زند و از کشتن، به کجا ختم شده است ؟! اگر مثل سایر نزاع‌های مورد اشاره‌اش به جنایت ختم شده؛ از این روزنه (دنبال‌کردن اخبار حوادث در اینترنت) می‌خواهد کسب اطلاع کند. چرا که روزنه‌ی اصلی‌اش (ارتباط تلفنی با سارا‌) قطع شده و از بین رفته است.

همچنین چرخیدن راوی لابه‌لای این خبرها که خود را برای هر اتفاقی آماده می‌کند دلیل دیگری هم دارد. او (راوی) نشان می‌دهد که این دست اتفاق‌ها (از بلاهای طبیعی در پاکستان گرفته تا ترور دسته‌جمعی آدم‌ها در عراق و قتل‌عام دختری به دست پسری در ایران) به علت تکثر در تنوعِ فجایعْ اهمیت چندانی ندارند و عادی تلقی می‌شوند. پس قتل (کامران) به دست (سارا) که در شامگاهی در پایانه مسافربری میدان آرژانتین رخ می‌دهد یکی از هزاران اتفاقی است که هر لحظه ممکن است هر گوشه‌ی دنیا بیفتد و از طریق اخبار حوادث در اینترنت با‌خبر شود. اتفاق‌هایی که بیشترِ مردم کشورهای جهان سوم (ایران، پاکستان، عراق) درگیر آن هستند تا کشورهایی خارج از خاورمیانه.

حادثه‌ی پل مدیریت، میدان کاج، دورود لرستان و… واقعیت‌هایی هستند که هشتِ شب میدان آرژانتین را ساخته است؛ بر این اساس که هنرمند با الهام و الگو‌برداری از حوادث تلخ پیرامونش از میان صدها مورد یکی را بر گزیده، از ساحت ذهن بیرون می‌کشد و از راه هنر یا بهتر «ادبیات» نشان می‌دهد. به طور کلی مواردِ مورد اشاره‌ی نویسنده و آنچه خود به آن پرداخته گلچینی از اتفاق‌های جنون‌آمیزی است که در جامعه رخ می‌دهند و رو به فزونی‌اند. طبق ادعای صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها و «تلفن‌هایی که پر از خبرهای ناگهانی‌اند و شده‌اند رسولان حوادث هولناک» می‌توان تم اصلی داستان را تعمیم داد به تمام نه، به بخش بزرگی از جامعه که اقصی نقاط کشور را فرا گرفته است. پس واقعیت این است که جامعه‌ی ما همان طور که از رسانه‌های مجازی و مکتوب درز می‌کند به شدت درگیر این دست اتفاق‌هاست. از طلاق گرفته تا فساد، گرانی، فقر، اختلاس، بیکاری، بی‌آبی، بی‌عدالتی و… همه‌ی این مواردِ فوق‌الذکر به مثابه تارهای عنکبوتی عمل می‌کنند که حلقه حلقه ساخته می‌شوند و روی جامعه گسلی ایجاد می‌کنند که با یک زلزله امکان فروپاشی آن می‌رود!

پس بی‌سبب نیست که اصطلاح « سونامی جدایی در ایران» که به طلاق اشاره دارد تیتر یک روزنامه‌های رسمی کشور می‌شود و بر اساس معجونی از همه‌ی این دست اتفاق‌ها، موسسات مستقل غرب ایران را به عنوان عصبی‌ترین کشور جهان معرفی می‌کنند.

پی‌نوشت‌:

۱- برای آشنایی با اصطلاحات نقد ادبی مراجعه کنید به حسین پاینده، گشودن رمان، ضمیمه شماره ۳

نظر‌ دهی مسدود شده است.