۶۷-۱۶۲

بازخوانی کلاسیک

احمد اخوت : 

«دیدارهایی با معشوقه‌های قدیمی که سال‌ها پیش به سراغشان رفتی و همچنان آنها را به یاد داری و بازخوانی‌شان می‌کنی.»

ویلیام فاکنر (مصاحبه با پاریس‌ریویو)

در طیف داستان‌های مذهبی نوعی وجود دارد به اسم «قصه‌های آدم‌ و حوا» که حکایت‌هایی درباره این زن و شوهر و چگونگی اخراج آنها از باغ عدن است. یکی از اینها را در سفر پیدایش می‌خوانیم (باب سوم) که «خداوند‌خدا آدم را امر فرموده گفت از همه درختان باغ بی‌ممانعت بخور اما از درخت معرفت نیک‌وبد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن خوردی هرآینه خواهی مُرد». حوا به اغوای  مار از آن درخت می‌خورد و خداوند زن و شوهر را از بهشت بیرون می‌کند. خدا به آدم می‌گوید: «چون‌ که سخن زوجه‌ات را شنیدی و از آن درخت خوردی که امر فرموده گفتم از آ‌ن نخوری پس به سبب تو زمین ملعون شد و تمام ایام عمرت از آن با رنج خواهی خورد. خاروخس نیز برایت خواهد رویانید و سبز‌های صحرا را خواهی خورد و به عرق پیشانیت نان خواهی خورد تا حینی که به خاک راجع گردی که از آن گرفته شدی زیرا که تو خاک هستی و به خاک خواهی برگشت.» خاکستر به خاکستر خاک به خاک.

آلبرتو مانگوئل، نویسنده آرژانتینی، در کتاب تاریخ خواندن روایت دیگری از این قصه (در واقع بازخوانی تازه‌ای از آن) را نقل می‌کند با عنوان حکایت آدم و حوا که در قرون اولیه‌ بعد از میلاد نوشته شده و نویسنده‌اش نامعلوم است. هرچند قسمت اصلی قصه شباهت زیادی به باب سوم سفر پیدایش دارد (و در حقیقت بازنویسی آن است) اما اینجا حوا وروزی به فرزندش شیث (Seth) می‌گوید پسرم قصه زندگانی ما (آدم و حوا و فرزندان) بر روی لوحه‌های گلی و سنگی بنیس و بگو بر ما چه رفت (در حقیقت همین قصه‌هایی که الان داریم در حکایت آدم و حوا می‌خوانیم) اگر لوحه‌های گلی در باد و باران از بین برود لوحه‌های سنگی باقی است و اگر لوحه‌های سنگی در آتش‌سوزی نابود شود لوحه‌های گلی پخته و به‌صورت سنگ در می‌آید. واقعاً جالب است که روایت و بازنویسی آنچه را که بر آدم و حوا و فرزندانشان گذشت به قلم شیث می‌خوانیم. این چرخش روایتی بسیار طرفه در قصه‌های قدیم معمول بوده و فقط صناعتی پسامدرنیستی نیست و نویسندگان این نوع داستان این شیوه روایت را از آثاری مانند هزار و یک شب اقتباس کرده‌اند. در این مجموعه بی‌پایان قصه‌های درونه‌ای (قصه‌ای درون قصه دیگر، بازنویسی و بازخوانی قصه‌ای از قصه دیگر) فراوان پیدا می‌کنیم که یک نمونه‌اش کتاب هزاردستان است. این منظومه‌ای است از میرزا ابوالفتح سامانی (متخلص به دهقان سامانی) که هزار و یک شب ترجمه عبداللطیف طسوجی را به نظم درآورده است و قریب پنجاه‌ودو هزار بیت دارد. او «گاهی مطالبی عجیب و غریب در دهان شهرزاد نهاده است. مثلاً در شب سی‌ویکم پادشاه گفت‌وگویی با شهرزاد می‌کند و به قصد کشتن او تیغ برمی‌کشد. دنیازاد خواهرش، پادشاه را از کشتن بازمی‌دارد و به او می‌گوید شهرزاد را مکش زیرا باید برای تو هزار و یک‌شب داستان بگوید و از این داستان‌ها کتابی فراهم آید و حکیمی آن را به عربی ترجمه کند، سپس در دوران ناصرالدین‌شاه این کتاب به فارسی ترجمه شود و جوانی دهقان‌نام آن را به نظم فارسی درآورد. پادشاه با شنیدن این سخنان از خون شهرزاد درمی‌گذرد».۱ طبع هزاردستان در ۱۳۱۷ هـ.ق آغاز شد و یک سال بعد پایان یافت.

قصه‌های بی‌پایان. متن‌های درونه‌ای که به متن اصلی (درونه‌گیر) باز می‌گردد و این سیر همین‌طور ادامه دارد. آثاری جملگی ناتمام. یعنی دنباله‌دار. وسط حرف‌های حوا به شیث متوجه می‌شویم قصه‌های ناتمام آدم و حوا همان‌هایی است که حوا به فرزندش گفت بنویس. همین‌ها که داریم می‌خوانیم. طبیعت ادبیات در ناتمامیت آن است. پل والری می‌گفت هیچ شعری کامل نیست؛ و به همین صورت است کتابخانه که هرگز به پایان نمی‌رسد. ممکن است به حال خود رها شود اما به آخر نمی‌رسد. اینجا قصه ما به سر رسید معنا ندارد. کتابخانه با کتاب‌هایش همیشه در حال زایش است. از هزار و یک شب قدیم چند هزار و یک شب جدید می‌توانیم بازخوانی کنیم؟

نظر‌ دهی مسدود شده است.