از کلاسیکر‌ها یاد بگیریم و یاد نگیریم

محمود حسینی‌زاد :

اینکه «کلاسیک»، «کلاسیکر» را به چه و به که گفته‌اند و می‌گویند، موضوعی نیست که اینجا بنویسم. احتمالاً می‌دانیم، و در اینترنت هم فراوان درباره‌اش نوشته هست.

برای من مهم‌تر برداشت اشتباهی است که از «کلاسیکر» بین ما ادبیاتی‌های ایرانی رواج دارد. ما به‌طور معمول زمان را معیار کلاسیک و کلاسیکر می‌دانیم. در زمینه ادبیات مرزی می‌کشیم بین قرن نوزده و بیست و آن را مرز کلاسیکرها‌بودن می‌دانیم. اما این‌طور نیست. کافکا و توماس مان که جای خود دارند، جویس و همینگوی و فاکنر و دورنمات و فریش و برشت و سالینجر و گراس در زمان حیاتشان هم کلاسیکر بودند. مارکز یک کلاسیکر تمام‌عیار است.

اثر کلاسیک به زعم من اثری است کامل در نوع خود. اثری تاثیرگذار و مکتب‌ساز. خالق آن هم، کلاسیکر.

اما چون در اینجا ما بیشتر همان تولستوی و بالزاک و داستایوفسکی را کلاسیکر می‌دانیم، می‌خواهم بگویم چه باید ازشان یاد گرفت و چه نه.

از این بزرگان باید شیوه روایت‌کردن را یاد بگیریم. یاد بگیریم که داستان بگوییم و خودمان را حین نوشتن به در و دیوار نزنیم. یاد بگیریم که خواننده را در خواندن شریک کنیم. یاد بگیریم که به انسان‌ها بپردازیم و به مصیبت‌ها و شادی‌هایشان، یاد بگیریم انسان را در دایره‌ای بزرگ‌تر ببینیم و از دایره تنگ خودمان پا آن‌ورتر بگذاریم. یاد بگیریم که خودمان را وابسته به زمان و مکان معینی نکنیم، طبیعی است که هر رمان و داستان معمولاً در زمان یا زمان‌ها و مکان یا مکان‌های معینی روی می‌دهد. اما باید مثل کلاسیکر‌ها روشی برای روایت و صحنه‌پردازی‌ها داشته باشیم که بی‌زمان و مکان باشد. کاری که همینگوی و سالینجر و فاکنر و مارکز قرن بیستمی کردند.

نظر‌ دهی مسدود شده است.