۷۲-۲۴۴

از آینه‌ی الاهی

شاپور جورکش:

در ادامه‌ی سه مقاله‌ی دیگر من راجع به شعر حسن عالیزاده، جا دارد که آثار این شاعر، به پاس اندیشه‌گریِ دیریاب، از منظرِ سنت ادبیات رازورانه ایرانی هم دیده‌وری شود.

هدف آن مقاله‌ها این بود که در زمینه‌ی شعر دراماتیک، شعرهایی از آقای عالیزاده را شاهد بیاورم برای بازنمایی «راوی خطاکار» یا «راوی اعتمادناپذیر». این بار -‌به خواست دو هزار‌واژه‌ای سردبیر محترم- ناچار، مجازم مخاطبان عزیز را به آن مقاله‌ها ارجاع دهم و به کوتاهی مقایسه‌ای کنم در کم و کیف شعرهای عالیزاده و دوست دیرینش، زنده‌یاد بیژن الاهی که در حلقه‌های شعر رازورانه‌ی امروز، نمودی زنده و پویا دارد:

درباره‌ی رویکرد به ابژه از دید شاعران متافیزیکی، نگاهی کنیم به چند بند از شعر «ببر» از ویلیام بلیک. اصل شعر با چند ترجمه‌ی خوب در گوگل دسترس است:

ببر!، ای ببر! که درخشان می‌درخشی

در جنگل‌های شب.

کدامین دست و دیده‌ی جاودان

توانست بدن خوش‌اندام و ترسناک تو را شکل دهد؟

 

در ژرفای کدامین دریا و یا اوج آسمان‌های دور

آتش دیدگانت شعله‌ور‌ است؟

و بر کدام بال‌ها، دلیرانه پرواز می‌کنی؟

کدامین دست بی‌باک می‌تواند آن آتش را در چنگ گیرد؟

 

…آنگاه که اختران آسمان، پرتو خود را همانند نیزه به زمین فروافکندند،

و آسمان را با اشک‌هایشان آب‌پاشی کردند،

آیا او با دیدن آفریده‌ی خود لبخند زد؟

آیا همان کس که بره را آفرید، تو را آفرید؟…

(تاریخ ادبیات انگلیس، جلد هفتم، دکتر امرالله ابجدیان، ص۱۳۶)

 

در توصیف این شاعر عارف سده‌ی هجدهم، همه اندام‌های ببر، منطبق بر واقعیت بیرونی، و بسامان است؛ پیش از آنکه شعر به جنبه‌ی نمادین برسد، همه اجزای آن ساخته شده و پرورده‌ی واقعیت‌اند؛ «آتش‌دیدگان شعله‌ور» ببر، پیش از آنکه آتش باشد، چشمی است که شاعر در وصفش فقط از یک استعاره کمک می‌گیرد. جنگل‌های شب، پیش از آنکه نماد جهل و ظلم بشود، به عنوان یک ابژه‌ی مستقل از ذهن، بر سایه‌روشنای همین درخت‌های معمول، و از پوست راه‌راه و سیاه ببر ریشه می‌گیرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *