۷۴-۱۷۰

آوردن، طرح سرگذشتی از خطور

ابراهیم دمشناس:

بین خاطره و داستان همواره فاصله‌ای ناطی‌شدنی وجود دارد‌. عمدتاً تاکید بر وجه زمانی این فاصله‌ست. گوینده‌/راوی‌ای که ما فی‌الضمیر خود را روایت می‌کند خود این فاصله را پر می‌کند و در گفتارش خطورات خاطرش را بازگو می‌کند. خاطره گذراست، در گذر است که روایتی از آن را می‌خوانیم، روایتی که زود زائل می‌شود تا باز در خطوری دیگر مخاطب آن شویم در حالی که دیگر همان روایت نیست؛ تظاهرات متغیری‌ست که میل دارد خود را پایدار بداند اما خطور دوباره واقعه، نشان می‌دهد که چنین نیست. خودراوی‌بودن خاطر، پیش‌کشنده این وضعیت متغیر است که سامان ندارد. خاطره هم در مقام محمل که صورتی مذکر دارد (خاطر)، هم در مقام محمول (اندیشه، خیال، یادبود و یادگار) که صورتی مونث و محبوبه و دلبخواه دارد، دال بر جهانی‌ست خرد، شخصی و جانبدارانه. خاطره را تعریف می‌کنند به «آنچه که بر کسی گذشته و اثرش در ذهن مانده» آمیخته‌ای از بقایا و نابوده‌ها. تعریف و روایت آن، برساختن نابوده‌ها پیرامون آنچه بازمانده است؛ ساختن کلی متغیر حول جزئی ثابت، انگار که از گذشته دکمه‌ای برجا مانده در بازگویی کتی به آن کوک می‌کنیم و به تن می‌زنیم. جزء و کلی ناهمزمان که حدود و ثغور جای و گاهش همواره متغیر و سیال است، تناسب زمانی میان اجزا و کل و روایتش به واسطه ساخت فعلی ماضی نقلی برقرار می‌شود. جانبدارانگی خاطره به این سو می‌رود که قطعیتی تمام بیابد و جوانبی از آن کور بماند و در ساختی مضارع روایت شود، حسی از حضور در بطن واقعه‌‌. شاید از همین رو باشد که در فارسی کلاسیک و نواحی، در بازجست احوال افراد، فعل قصه‌کردن را به کار می‌برند یا چنان از سرگذشت خود سخن به میان می‌آورند که پای داستانی در میان است: داستان من این است، یا حکایت من از این قرار است که‌… تمایلی به متنیت‌دادن به خاطره یا تجربه زیسته یا تشبیهاتی از این قبیل دفتر‌دانستن دل که محل خطور است، هرچند دفتری بی‌معنی باشد یا اسناد تاریخ به سینه، چون تاریخ شفاهی یا موردی که در این سالیان رواج یافته و خواهان دارد: دل‌نوشته که منظور نظر این نوشتار نیست.

نظر‌ دهی مسدود شده است.