۷۳-۱۹۳

آدم این ‌قصه

اورهان پاموک – ترجمه: صالح‌ حسینی:

آدم این ‌قصه کل زندگی‌اش را در نشستن در دفاتر روزنامه ‌در بابِ عالی به ‌سر آورده، مجلات خارجی را ترجمه کرده، و درباره‌ی تازه‌ترین فیلم‌ها و نمایشنامه‌ها مقاله نوشته ‌بود. هرگز ازدواج نکرده، به جای زن به لباس و جواهرات زنانه علاقه نشان داده و در اشکوبِ زیرشیروانی دو‌اتاقه در خیابان‌های پشتیِ بی‌اوغلو تنها زیستن را اختیار کرده بود، یگانه مونسش هم ماده‌گربه‌ای به نظر پیرتر و تنهاتر از خودش. تنها لرزه‌ی افتاده بر زندگیِ ساکت و ساکنش وقتی ‌بوده که مارسل پروست به‌ خواندن در جستجوی زمان گمشده ترغیبش می‌کند و با رسیدن به پایان کتاب، از سر نو به ابتدا بازمی‌گردد و تا پایان عمر از نهایت به بدایت بازگشتن را مکرر می‌کند.

روزنامه‌نگار پیر این اثر را به قدری دوست داشت که ابتدا به ‌هر کس که می‌رسید از آن تعریف می‌کرد، اما کسی را نمی‌یافت که به خود زحمت بدهد و مثل خودش آن را به ‌فرانسه مزمزه‌ کند و هیجانش را با او قسمت کند، از این‌ رو در لاک خودش فرو رفت و داستان‌های مجلدات هفتگانه را، که خدا عالم است چندبار خوانده ‌بود، بنای تعریف‌کردن صحنه به صحنه داستان‌ها برای خودش گذاشت. سراسر روز، هرگاه که چیزی مایه‌ی ملال  خاطرش می‌شد، و هرگاه که ناچار می‌شد با دنائت یا شقاوت عوام‌الناس خشن و بی‌احساس و حریص و بی‌فرهنگ سروکله ‌بزند، خودش را با این اندیشه تسلا می‌داد که «بی‌خیال، من که اینجا نیستم! الان من توی خانه‌ام در افق دراز کشیده‌ام و خواب آلبرتین را می‌بینم که در اتاق بغل دستی خوابیده ‌است و دست آخر که چشمانش را باز می‌کند دست به ‌چه ‌کاری می‌زند؛ صدای گام‌های نرم و نوشین‌اش را به‌گاه چمیدن دوروبر خانه می‌شنوم و طربناک می‌شوم!» هنگامی که مانند راوی ‌پروست در میان خانه‌ها غصه‌دار می‌گشت، زن آلبرتین نامی ‌را در خیال می‌آورد، زنی آن‌چنان جوان و زیبا که نفس معرفی‌شدن به ‌او یک‌زمانی خواب و خیالی بیش نبوده است، و در خیال می‌آورد که آلبرتین در خانه چشم‌به‌راه اوست و به وقت انتظار در خانه ‌چه ‌می‌کرده است.

نظر‌ دهی مسدود شده است.