آدم‌های وفادار خبرساز نمی‌شوند نادین بیسموت

روشنک دانائی
وقتی از بازار برگشتم لئو کشیدنِ پارچه‌ی برزنت مشکی بزرگ روی استخر را تمام کرده بود. از در شیشه‌ای نگاهش کردم. شلوار پنبه‌ای لایی‌دار طوسی‌اش با بلوز چارخانه‌ی قرمزش را پوشیده بود و یک کلاه کِپی آبی سرش بود که موهای سفیدش را خیلی خوب پنهان نمی‌کرد. با قیافه‌ای که چیزی را نشان نمی‌داد به دسته‌ی پرنده‌های مهاجر نگاه می‌کرد که آسمان حیاطمان را می‌شکافتند. در را باز کردم.
داد زدم: آهای! لئو! من برگشتم.
همچنان به آسمان نگاه می‌کرد. وقتی دسته‌ی پرنده‌ها ناپدید شدند به طرف خانه نگاه کرد. متوجه من شد؛ یک دستش را روی سرش و دست دیگرش را پشت کمرش گذاشت و گفت: تابستان واقعا تمام شده. پرنده‌ها به طرف جنوب می‌روند. می‌آیی سیب‌هایت را بیرون پوست بکنی؟ حالت را خوب می‌کند.
با خودم گفتم فکر بدی نیست که از پرتوهای خورشیدی که ماه سپتامبر در اختیارمان می‌گذارد و هنوز کمی گرم هستند استفاده کنیم؛ شاید آخرین پرتوهای خورشید باشند. هنوز کت پشمی‌ام را درنیاورده بودم. کیسه‌ی بزرگ سیب‌های قرمزی که از میوه‌فروشی خریده بودم، پوست‌کن و دو تا سینی بزرگ را برداشتم؛ یکی برای گذاشتنِ پوست‌ها و یکی هم برای خود سیب‌ها. به لئو گفتم که الان می‌آیم پیشش. پشت میز پیک نیک نشسته بود.
پرسید: یادت بود روزنامه بخری؟
روزنامه را برایش آوردم. وقتی نزدیکش رسیدم آن را با سینی‌ها از دستم گرفت و بعد همه را روی میز گذاشت. چشمش به اندازه‌ی کیسه‌ی سیب‌هایی که خریده بودم افتاد.
همان‌طور که سرش را تکان می‌داد با تعجب گفت: از دست تو، شرلی، میخواهی برای کل کلیسا تارت درست کنی! چند کیلو سیب این تو داری؟
جوابی ندادم. روبرویش نشستم و کیسه‌ی میوه‌ها را باز کردم. لئو شروع به ورق زدن روزنامه کرد و در همان حال دست‌های چاقش را توی کیسه فرو برد تا یک سیب به چنگ بیاورد و با ولع گاز بزند.
گفت: این طوری کارت کم‌تر می‌شود.
همان‌طور که اولی‌اش را پوست می‌کندم به تندی جواب دادم: خیال نداری دست از سر سیب‌هایم برداری؟
بوی شیرین و ملایم سیب مشامم را پر کرد.
– یادت می‌آید لئو، وقتی با بچه‌ها می‌رفتیم سروقت سیب‌ها؟ دوست داشتند از نردبان‌ها بالا بروند، سبدها را پر کنند، به من کمک کنند کمپوت و بعدش هم تارت درست کنم. مارسل موقع درست کردنش خیلی تحت تأثیر قرار می‌گرفت و نگاهم می‌کرد. یک بار بهم گفت که می‌خواهد بعدا شیرینی‌پز بشود تا بتواند تارت‌هایی به خوبی مال من درست کند! مارسلِ معصوم، نه؟ اما حالا وکیل شده.
لئو قبل از آنکه دوباره غرق در روزنامه‌اش بشود با حواس پرتی جواب داد: اِی، آره.
فهمیدم که نمی‌خواهد به من گوش کند، برای همین ساکت شدم و این خاطرات قدیمی را تنها برای خودم مرور کردم. اگر می‌خواستم می‌توانستم همه‌ی بعد از ظهر و حتی بیشتر همین کار را بکنم: سال‌های زیبایی که با بچه‌ها داشتیم، سال‌هایی پر از خوشبختی واقعی که هر روز و هر ثانیه طعمش را چشیدیم.
لئو با لحنی خوشحال ازم پرسید: می‌خواهی بخندی؟ انگار همسر نخست‌وزیر با راننده‌ی شوهرش بهش خیانت می‌کند.
– واقعا؟
شانه‌هایم را بالا انداختم و چند تا سیب دیگر پوست کندم و به خودم گفتم با وجود موقعیت اجتماعی‌اش هیچ چیزی برای حسادت کردن به این زن وجود ندارد. من شاید با یک سیاسنمدار بزرگ ازدواج نکرده باشم، اما همیشه توانسته‌ام راه درست را بروم. شاید همین باعث شده بود مادر خوب خانواده باشم، قایق را به خوبی هدایت کنم، و همه‌ی افراد، هم دو دریانورد جوان و هم کاپیتانم را به مقصد برسانم. همیشه سفرهای دریایی از این دست داشتم. فکر می‌کنم هیچ وقت، هیچ کجا دچار کشتی‌شکستگی نشدیم.
لئو همان‌طور که به تمسخر می‌خندید ادامه داد: این را ببین! یک زن یک شرکت تخصصی را که کارش بازاریابی خانه به خانه‌ی لوازم آرایشی است به دادگاه می‌‌کشاند چون وقتی او سر کار بوده شوهرش با یکی از فروشنده‌های شرکت به او خیانت کرده.
– اه، واقعا؟
به پوست کندن میوه‌هایم ادامه دادم. سرعت کارم خوب بود، تقریبا به نیمه‌ی کیسه رسیده بودم. لئو یک سیب دیگر کش رفت، شاید فکر کرد انقدر به کارم چسبیده‌ام که او را نمی‌بینم.
چند ثانیه بعد گفت: یک داستان خوب برایت دارم. یک زن سفیدپوست که با یک مرد سفیدپوست ازدواج کرده این هفته یک پسر سیاه‌پوست به دنیا آورده. شوهر با عصبانیت اتاق زایمان را ترک کرده. زن خودش را از تخت بیرون انداخته تا او را بگیرد و دکترها مجبور شدند چهار نفری جلویش را بگیرند. هنوز کامل زایمان نکرده بود! ببینش چه قیافه‌ی داغانی دارد!
لئو روزنامه‌اش را کشید طرفم تا تصویر زن را نشانم بدهد: یک نوزاد سیاه در آغوش داشت و چشم‌های درشتش تهی و غمگین بودند. زیر عکس حرف‌هایش را با حروف درشت نوشته بودند: “من متأسفم که شوهرم را فریب دادم، با این وجود دوست داشتم او پدر بچه‌ام باشد. هر جا که باشی، ژرژ، منتظرت می‌مانم و دوستت دارم.”
لئو با لبخندی روی لب‌هایش اضافه کرد: بنظر من باید حالا‌حالاها منتظر ژرژش بماند.
با عصبانیت آه کشیدم و روزنامه را دوباره به طرفش هل دادم. به نظر من درست نبود لئو زنی را که تازه بچه‌دار شده مسخره کند. از کوره در رفتم.
تشر زدم: تمام شد لئو؟ تو روزنامه به جز این داستان‌های بی‌معنی و باورنکردنی هیچ چیز دیگری برای خواندن نیست؟
دیگر تکان نخورد و قیافه‌اش جدی شد. گفت:
– فقط می‌خواستم کمی بخندانمت، شرلی. با این حال تقصیر من نیست که آدم‌های وفادار خبرساز نمی‌شوند!
شانه‌هایم را بالا انداختم و به پوست کندن سیب‌هایم ادامه دادم. او هم به ورق زدن روزنامه‌اش ادامه داد، اما دیگر گزارشِ چیزهایی را که می‌خواند به من نداد.
شاید زیاده‌روی کردم که آنطور عصبانی شدم. شاید به آن زن که تازه بچه‌دار شده بود حسادت می‌کردم. چقدر دلم می‌خواست می‌توانستم به عقب برگردم و بچه‌هایم را دوباره بزرگ کنم، نه برای آنکه چیزی را عوض کنم، فقط برای آنکه دوباره هر روز آنها را کنار خودم داشته باشم.
وقتی کیسه‌ی سیب‌هایم خالی شد بلند شدم و پوست‌کن و سینی‌هایم را که کاملا پر شده بودند با خودم بردم.
– می‌روم تارت‌ها را درست کنم لئو.
– سعی کن زیاد درست نکنی.
یک تارت را داخل فر گذاشتم؛ آن مال لئو بود. چهارتای دیگر را فریز کردم. دقت کردم که با کشیدن یک خط قرمز روی بشقاب‌های آلمینیومی آنها را مشخص کنم تا با تارت‌های گوشت که آنها را هم از عید نوئل گذشته برای بچه‌هایم نگه داشته بودم، قاطی نشوند. داخل فریزر جا باز کردم، ظرف‌های کچاپ‌های خانگی را که پاییزِ گذشته برایشان کنار گذاشته بودم فشرده کردم، همینطور محتویات خوراک راگو، فلفل شکم‌پر، مرغ با زنجبیل، رولت کلم و گوشت، سوپ تره ‌فرنگی، و غذاهای دیگری که عاشقشان بودند. دیگر نمی‌دانستم این غذاهای توی ظرف‌ها تاریخشان مال کِی بود.
دوباره در فریزر را با فشار بستم. اگر همینطور ادامه پیدا می‌کرد دیگر نمی‌توانستم چیزی داخلش بگذارم. پشت میز نشستم و میل زنگ زدن به بچه‌ها وجودم را فرا گرفت. از این گذشته، حق نداشتم این کار را بکنم؟ باید بهشان خبر می‌دادم که برایشان تارت پخته بودم. شماره‌ی ژوهان را گرفتم و تلفن رفت روی پیغام‌گیر: “سلام. شما با منزل ژوهان و آندره تماس گرفته‌اید. ما منزل نیستیم، لطفا پیغام بگذارید. مرسی و خداحافظ.” حرف زدن با ماشین‌ها را هیچوقت دوست نداشتم. اما چون این یکی مال دخترم بود بعد از صدای بوق چند کلمه‌ای حرف زدم:
– الو، ژوهان، سلام مامان. می‌خواستم بهت بگویم که امروز تارت درست کردم و دو تا برای تو نگه داشتم، توی فریزر. بای بای.
وقتی داشتم گوشی را می‌گذاشتم لئو از در شیشه‌ای آمد تو.
گفت: می خواهد باران ببارد، آسمان ابری‌ست.
قبل از آنکه ازم بپرسد شب برای کنار تارت‌ سیب کرم یخ زده‌ی وانیلی داریم یا نه، نگاهی به محتویات توی فر انداخت و دست هایش را با رضایت به هم مالید: “بوی خوبی می‌دهد”. خیالش را راحت کردم؛ لیست تمام چیزهایی را که توی فریزر بود از حفظ بودم. همان‌طور که شانه‌هایم را می‌مالید پرسید: “خیلی خسته نشدی؟ کلا چند تا تارت درست کردی؟” زیر لب گفتم: “پنج تا” و شنیدم که لئو آه کشید. گفت به پارکینگ می‌رود تا کار برق انداختن وسیله‌ای را که از سمساری خریده بود تمام کند.
اضافه کرد: صندوق خوبی‌ست، حالا می‌بینی.
ازش پرسیدم که خیال دارد آن صندوق را کجا بگذارد. لئو از وقتی بازنشسته شده بود این اثاثیه را مرمت می‌کرد: یک میز کوچک اینجا، یک بوفه‌ی کوچک آنجا. هیچ اتاقی از خانه باقی نمانده بود که اِشغال نشده باشد.
قبل از آنکه از آشپزخانه بیرون برود جواب داد: نگران نباش شرلی، یک جا برایش پیدا می‌کنم که فضای زیادی اِشغال نکند.
اصرار نکردم. از این گذشته، اثاثیه‌ی لئو شاید جاگیر بودند، اما خلئی را که از زمان رفتن بچه‌ها در خانه به وجود آمده بود پر می‌کردند.
شماره‌ی مارسل را گرفتم و آرزو کردم که خودش جواب بدهد. چقدر خوشحال شدم وقتی خودش آن طرف خط بود! “مارسل! مارسل عزیزم! حالت چطور است؟” گفت که او و ژوسلین حالشان خوب است، هفته‌ی مهمی را در دفتر کارشان داشته‌اند، بعد از ظهر یک خانه دیده‌اند و فکر می‌کنند که قیمت پیشنهادی خودشان را برای خریدش بدهند.
مثل هر بار که با او صحبت می‌کنم، پرسیدم: کِی به دیدنمان می‌آیید؟
همیشه باورم این بوده که وقتی چیزی را برای مردم تکرار می‌کنیم باعث تحریکشان می‌شویم. من بچه‌هایم را اینطوری تربیت کرده‌ام. یادم می‌آید وقتی که هنوز خیلی کوچک بودند چطور تمام روز با تکرار کردن این جمله‌ها کلافه‌شان می‌کردم: “تکالیفتان را انجام بدهید!”، ” تخت‌تان را مرتب کنید!” ظرف‌ها را بشویید!”، “آشغال‌ها را بیرون ببرید!” نتیجه‌ی خوبی هم گرفتم: در حدود ده سالگی همه‌ی این وظایف جزو کارهای روزانه‌شان بود، بدون آنکه نیاز داشته باشم بهشان یادآوری کنم. حالا که سی و دو و سی و پنج ساله شده بودند چرا برایم انقدر سخت شده بود که وقتی می‌گویم به دیدنمان بیایند وادارشان کنم اطاعت کنند ؟ چون ژوهان می‌گفت به خاطر کار روزنامه‌نگاری که انتخاب کرده همیشه چمدانش بسته است؟ چون مارسل در دفتر وکالت در پرونده‌ها غرق شده بود؟
مارسل گفت که باید قطع کند چون برای عصرانه در خانه‌ی دوستشان منتظر او و ژوسلین هستند.
– اه واقعا؟
وقتی گوشی را گذاشتم یادم آمد فراموش کرده‌ام به او خبر بدهم که تارت درست کرده‌ام، برای همین دوباره شماره‌اش را گرفتم. بعد از پنج بوق ممتد تلفن رفت روی پیغام‌گیر:
– مارسل، رفتی؟ باز هم من هستم، مامان. باید بهت می‌گفتم که دو تا تارت سیب بزرگ توی فریزرِ خانه منتظرت است. یادت هست چقدر دوستشان داشتی؟
گوشی را گذاشتم. انگشتانم خیلی سفت گوشی تلفن را چسبیده بودند. چیزی عصبی‌ام می‌کرد اما نمی‌توانستم بفهمم چی.
وقتی تارت لئو به اندازه‌ی کافی طلایی شد از فر درش آوردم و گذاشتم سرد شود. از پنجره، خیلی از دور از خانه‌مان، ابرهای سیاه را دیدم که آسمان را می‌‌شکافتند. چطور همین چند ساعت پیش خورشید توانسته بود بدرخشد؟ کار خوبی کردم که از آن استفاده کردم و سیب‌هایم را بیرون پوست کندم. لئو روزنامه‌اش را روی میز پیک‌نیک گذاشته بود. برای آنکه باد آن را نبرد ته‌مانده‌های سیب‌هایش را رویش گذاشته بود. یخچال را باز کردم و باقی‌مانده‌ی رست‌بیفی را که روز قبل پخته بودم بیرون آوردم. چون توی قابلمه‌ی سفالی بود فقط درش رابرداشتم و آن را مستقیم توی فر که بعد از پختن تارت هنوز خاموشش نکرده بودم گذاشتم.
بیرون باران شروع به باریدن کرد، قطرات درشت باران روی شیشه‌ی پنجره سر می‌خوردند. با خودم گفتم: “امشب قدم زدن شبانه مان را انجام نخواهیم داد.” دیشب هم با اینکه هوا خوب بود انجامش ندادیم. به لئو گفته بودم که خسته‌ام و ترجیح می‌دهم امروز نیرویم برای درست کردن تارت‌هایم ذخیره کنم. زیر لب غرولند کرده بود: “از دست تو، شرلی، آن را توی نانواییِ نبش خیابان هم می‌فروشند.” به او گفته بودم که یکی نیستند، و اینکه هیچ چیزی نمی‌تواند جای تارت‌های خانگی‌ام را بگیرد. با این وجود، حالا که آماده بودند به نظرم می‌رسید آنقدرها هم از نتیجه‌ی کار خوشحال نیستم. چرا باید از خودم پنهان می‌کردم که حاصل تمام تلاش‌هایم تنها فریزری بود که در طول سال‌ها از انواع چیزهای خوبی که هیچوقت سراغشان نمی‌آمدند، پر می‌شد؟ کار پرزحمت و بی‌حاصل فریز کردن فقط برای این نبود که امیدهای خودم را زنده نگه دارم؟ تنها چیزی که واقعا در تمام زندگی‌ام آرزو داشتم بتوانم فریزش کنم بچه‌هایم نبودند؟
کم‌کم بوی رست‌بیف همه‌ی خانه را پر کرد، همین بیشتر باعث اندوهم شد. از خودم پرسیدم چند بار بوی خوب رست‌بیف در اتاق‌های این خانه پیچیده؟ صدها بار، شاید هم هزاران بار. و هر بار دقیقا همین بو بود، چون من هیچوقت روش آشپزی‌ام را عوض نکردم. پس چرا امروز این بو نباید مثل قبل همان شادی را در وجودم بیدار کند، آن وقت‌ها که داد می‌زدم: “همه سر میز! آماده‌ست!”؟ ژوهان کوچکم به دو می‌آمد، دو گیسِ بافته‌اش روی سرش تکان می‌خوردند، و مارسل کوچولوی من دنبالش می‌آمد و سعی می‌کرد جلویش را بگیرد تا نگذارد قبل از او برسد. ژوهان شکایت می‌کرد که برادر کوچکش اذیتش می کند، و مارسل زود جواب می‌داد که اینطور نیست. من سریع حلش می‌کردم: “بس کنید بچه‌ها! زود بروید دست هایتان را بشویید، می‌خواهیم غذا بخوریم.” تا هر کدامشان سر میز بنشینند کبابی را که به اندازه‌ی کافی برشته شده بود از فر در می‌آوردم و با هم حظش را می‌بردیم.
صدای پای لئو را در راه‌پله شنیدم. داخل آشپزخانه شد:
– بوی خیلی خوبی می‌دهد. کِی غذا می‌خوریم؟
کباب زمان نسبتا خوبی در فر مانده بود و احتمالا به اندازه‌ی کافی گرم بود که بشود سروَش کرد، اما چون گرسنه‌ام نبود به لئو گفتم نیم ساعتی طول می‌کشد تا آماده شود. به سالن رفت، صدای اخبار تلویزیون به طور نامفهومی به گوشم رسید. بیرون باران هنوز همان‌طور تند می‌بارید و باد باز هم با شدت بیشتری وزیدن گرفته بود؛ باد روزنامه‌ی لئو را از جا کنده بود و حالا ورقه‌هایش مثل پرندگان بزرگ خاکستری سرگردان در آسمان پراکنده بودند. بلند شدم و میز را چیدم.
جند دقیقه بعد لئو به آشپزخانه دوید.
همان‌طور که با عجله به طرف فر می‌رفت گفت: بوی سوختگی می‌آید.
پس من حواسم کجا بود که احساسش نکردم. لئو در فر را باز کرد و صورتش پشت پرده‌ای از دود ناپدید شد. با کمک دستکش قابلمه‌ی سفالی را برداشت و روی اوپن گذاشت. داخل آن، خوراک گوشت دیگر فقط یک توده گوشت سیاه و خشک بود؛ لئو با قیافه‌ی خنده‌داری به آن نگاه می‌کرد. متوجه شدم این اولین بار بود که در زندگی‌ام یک رست‌بیف را جزغاله کرده‌ بودم.
لئو گفت: چه تصادف جالبی. می‌دانی همین الان تو اخبار تلویزیون چی گفتند؟ زنی که توی روزنامه بود، امروز صبح نوزاد سیاه‌پوستش را توی فر گذاشته. او را سوزانده.
بهت زده تکرار کردم: توی فر؟
– اه، آره. اما بهش فکر نکن، کابوس می‌بینی.
به اوپن آشپزخانه تکیه دادم. به بیرون نگاه کردم و از خودم پرسیدم چی ممکن است به سر این دنیایی که پشت درخت‌های حیاط خانه‌ی من پنهان بود آمده باشد که چنین چیزی در آن اتفاق بیفتد. یک زن واقعا می‌توانست بچه‌اش را بردارد و در فر را به رویش ببندد؟ خیلی عجیب بود. لئو کمکم کرد بنشینم.
برای اینکه آرامشم را بهم برگرداند با لحنی بشّاش گفت: تارت تو را برای عصرانه می‌خوریم. حظش را می‌بریم!
چاقو را از توی کشو و بعد هم تارت را از روی قفسه برداشت. سر میز در بشقاب‌هایی که قبلا چیده بودم برای هر دومان تارت گذاشت. به طرف یخچال رفت.
– کجا می‌روی؟
– کرم یخ‌رده‌ی وانیلی می‌خواهم.
برای اینکه جلویش را بگیرم خیلی دیر بود. وقتی در فریزر را باز کرد دو تا ظرف‌ کچاپ خانگی جلوی پایش افتادند، و به دنبالش ظرف خوراک راگو و سه تا ظرف سوپ تره‌ فرنگی. صدای ترق تروقشان در گوش‌هایم و در اعماق وجودم پیچید.
لئو همان‌طور که سرش را تکان می‌داد به زمین نگاه کرد.
بعد از آن که ظر‌ف‌ها را یکی یکی جمع کرد ازم پرسید: شرلی، فکر نمی‌کنی حالا دیگر بس است؟
او را که همه‌ی آن ظرف‌ها را به سینه‌اش می‌فشرد نگاه کردم. موهایش به سپیدی یخی بود که ظرف‌ها را پوشانده بود. با یک خیز بلند شدم و به طرفش دویدم. خواستم که مرا در میان بازوانش بگیرد، اما چون دست‌هایش پر بودند تنها سرما را بر روی سینه‌ام احساس کردم.
التماس کردم: کمکم کن، کمکم کن، لئو.
کیسه‌ی زباله را نگه داشت و همه‌ی محتویات فریزر را خالی کردم تویش.

نظر‌ دهی مسدود شده است.